فکر میکردم مشکل از آدمهاست؛ تجربه من از یک دوره لیدرشیپ

اگر چند سال پیش از من میپرسیدید بزرگترین مسئله گروچا چیست، احتمالاً جوابم خیلی سریع آماده بود:
آدمها.
آدمها دقت نمیکنند، مسئولیتپذیر نیستند، اشتباه میکنند و کاری را که باید انجام بدهند، آنطور که باید انجام نمیدهند.
و چون من اینطور دنیا را میدیدم، یک نتیجه هم برایم کاملاً منطقی بود:
اگر قرار است کار درست پیش برود، باید خودم حواسم به همهچیز باشد.
باید چک کنم، بفهمم چرا فلان اتفاق افتاده و مطمئن شوم دوباره تکرار نمیشود.
آن موقع اسمش را میگذاشتم «مسئولیتپذیری».
امروز فکر میکنم بخش بزرگی از آن، کنترل کردن بود.
یک اختلاف کوچک در انبار میتوانست ساعتها ذهنم را درگیر کند. اگر چیزی گم میشد باید تا تهش میرفتم. اگر کاری مطابق انتظارم انجام نمیشد، خیلی سریع دنبال این میگشتم که بفهمم چه کسی اشتباه کرده.
مسئله فقط این نبود که میخواستم کار درست انجام شود.
در ذهن من، نباید هیچچیز اشتباه میشد.
و آن زمان اگر کسی به من میگفت:
«شاید بخشی از مسئله خودتی.»
بعید میدانم حرفش را جدی میگرفتم.
فکر میکردم قرار است مدیریت یاد بگیرم
اولین بار یکی از دوستانم درباره یک دوره Leadership با من صحبت کرد.
تا اسم «لیدرشیپ» را شنیدم، فکر کردم قرار است درباره اداره کردن یک سازمان صحبت کنیم؛ مدیریت تیم، استخدام، فروش، تصمیمگیری، بحران و چیزهایی از این جنس.
قبل از شروع دوره یکی از پشتیبانها با من تماس گرفت و گفت برای شرکت در دوره باید یک پروژه انتخاب کنم؛ چیزی که بخواهم در خودم تغییر بدهم.
زیاد لازم نبود فکر کنم.
میخواستم میکرومنیج نکنم.
میخواستم بتوانم کاری را به کسی بسپارم و بعد رهایش کنم. میخواستم همهچیز وابسته به حضور و کنترل من نباشد.
با همین مسئله وارد دوره شدم.
و خیلی زود فهمیدم قرار نیست به من یاد بدهند چطور دیگران را مدیریت کنم.
موضوع داشت به جایی میرسید که کمتر انتظارش را داشتم:
خودم.
این منی که میخواهد کنترل کند، از اشتباه عصبانی میشود و خیلی سریع درباره آدمها نتیجه میگیرد.
یک سؤال ساده
فکر نمیکنم در آن چند روز ناگهان آدم دیگری شده باشم.
اما یک سؤال جایی در ذهنم ماند:
از کجا مطمئنم چیزی که دارم میبینم، خودِ واقعیت است؟
یکی کاری را دیر انجام میدهد.
اتفاق همین است.
اما ذهن من میگوید:
«براش مهم نیست.»
یکی اشتباه میکند.
ذهن من میگوید:
«بیدقته.»
کسی کاری را آنطور که من انتظار داشتم انجام نمیدهد و ذهن خیلی سریع ادامه داستان را مینویسد:
«مسئولیتپذیر نیست.»
«تلاش نمیکنه.»
«براش مهم نیست.»
اتفاق شاید چند ثانیه طول کشیده باشد، اما ذهن در همان چند ثانیه یک داستان کامل درباره آن ساخته است.
مشکل این نبود که ذهن من تفسیر میکرد.
مشکل این بود که نمیدیدم این یک تفسیر است.
فکر میکردم این همان حقیقت است.
«من دارم اینطوری میبینم»
شاید یکی از مهمترین چیزهایی که از آن زمان وارد زندگی من شد همین جمله باشد:
من دارم اینطوری میبینم.
نه:
«این همینطوره.»
هنوز ممکن است فکر کنم یک همکار کمکاری کرده یا از اتفاقی عصبانی شوم.
اما گاهی قبل از اینکه برداشت اولم تبدیل به تصمیم شود، یک مکث ایجاد میشود:
«آیا تنها شکل دیدن این ماجرا همینه؟»
ممکن است سؤال بپرسم، با طرف مقابل صحبت کنم یا کمی صبر کنم.
گاهی در نهایت میفهمم برداشت اولم درست بوده. اما خیلی وقتها چیزهایی پیدا میشود که در روایت اولیه من وجود نداشته.
حتی اگر در نهایت همان تصمیم قبلی را بگیرم، یک تفاوت مهم وجود دارد:
کمتر از روی واکنش تصمیم میگیرم و بیشتر از روی انتخاب.
همان مسائل، یک واکنش متفاوت
اتفاقهای زندگی من حذف نشدهاند.
اشتباه هنوز اتفاق میافتد. انبار هنوز ممکن است اختلاف بخورد. یک تصمیم میتواند غلط از آب دربیاید و یک مسئله مالی میتواند پیش بیاید.
چیزی که تغییر کرده، بیشتر نسبت من با این اتفاقهاست.
قبلاً ممکن بود روی یک مسئله کماهمیت ساعتها بمانم.
امروز بیشتر میتوانم از خودم بپرسم:
«این موضوع واقعاً چقدر مهمه؟»
«ارزش داره چقدر از تمرکزم رو بگیره؟»
زمانی یک مسئله مالی نسبتاً کوچک میتوانست مدت زیادی من را بههم بریزد.
بعدتر وقتی با مسئلهای بهمراتب بزرگتر مواجه شدیم، برای خودم عجیب بود که واکنشم آرامتر شده بود.
نه اینکه مسئله مهم نبود. پیگیری کردیم و تلاش کردیم حلش کنیم.
اما دیگر مساوی با پایان دنیا نبود.
اگر حل شد، خوب. اگر بخشی از آن حل نشد، هزینهاش را میدهیم، ایراد را پیدا میکنیم، برای آینده اصلاحش میکنیم و ادامه میدهیم.
یک جایی دیدم مسئله بیرونی بزرگتر شده، اما چیزی که درون من اتفاق میافتد کوچکتر شده است.
برای من این تغییر مهمی بود.
آدمها هم همان آدمها بودند
تغییر دیگری که برای من اهمیت داشت، نگاه کردن به آدمها بود.
قبلاً خیلی راحت آدم را با رفتارش یکی میکردم.
کسی یک رفتار بیدقت داشت؛ برای من تبدیل میشد به «آدم بیدقت».
کسی مسئولیتی را خوب انجام نمیداد؛ میشد «آدم بیمسئولیت».
بعد آرامآرام متوجه شدم هرکدام از ما الگوهایی داریم که گاهی تقریباً بهصورت خودکار فعال میشوند.
برای خود من هم همینطور است.
وقتی چیزی خلاف انتظارم پیش میرود، کنترل، خشم یا قضاوت خیلی سریع فعال میشوند.
وقتی این را بیشتر در خودم دیدم، دیدن آن در دیگران هم راحتتر شد.
این به معنی توجیه کردن رفتارها نیست.
گاهی هنوز ممکن است به این نتیجه برسم که همکاری با یک نفر نباید ادامه پیدا کند.
اما بین این دو جمله فاصله زیادی وجود دارد:
«تو آدم بیمسئولیتی.»
و:
«چیزی که الان در این موقعیت اتفاق افتاده، برای این کار قابل قبول نیست.»
برای من دیدن همین فاصله مهم است.
بعد فکر کردم همه باید این را تجربه کنند
بعد از دوره، تقریباً اولین فکری که داشتم این بود:
همه باید بیان این دوره!
برای دوره بعد به بچههای گروچا پیشنهاد کردم شرکت کنند. من هم با هیجان منتظر بودم که آنها چیزی را که من دیده بودم ببینند و بعد خیلی از مسائل ما در شرکت تغییر کند.
اما داستان اینطور پیش نرفت.
در بخشی از دوره قرار بود شرکتکنندهها با آدمهایی که نمیشناسند تمرین کنند.
رفتم و دیدم تعدادی از همکارهای گروچا کنار هم جمع شدهاند، حرف میزنند و تمرین را آنطور که من انتظار داشتم جدی نگرفتهاند.
یادم هست چقدر عصبانی شدم.
در ذهنم فقط یک سؤال بود:
«چرا این روی شما کار نمیکنه؟»
امروز تناقض آن لحظه برایم جالب است.
داشتم درباره رها کردن کنترل یاد میگرفتم و همزمان عصبانی بودم که چرا بقیه آنطوری که من میخواهم تغییر نمیکنند.
نمیتوانی کسی را متحول کنی
بعدها این یکی از مهمترین چیزهایی شد که از آن تجربه برایم ماند:
من نمیتوانم کسی را متحول کنم.
حتی اگر چیزی برای من فوقالعاده کار کرده باشد.
حتی اگر فکر کنم دقیقاً به درد طرف مقابل میخورد.
حتی اگر هزینهاش را بدهم و بارها دربارهاش توضیح بدهم.
آدم باید خودش چیزی داشته باشد که بخواهد تغییر دهد.
یک مسئله، یک پروژه، یک آینده؛ چیزی که برایش واقعاً مهم باشد.
برای همین فکر نمیکنم این دوره برای همه باشد.
اما اگر کسی آیندهای دارد که هنوز به آن نرسیده، بارها تلاش کرده و دوباره به همان نقطه برگشته، شاید سؤال فقط این نباشد که:
«دیگه چه کاری باید انجام بدم؟»
شاید سؤال دیگری هم وجود داشته باشد:
این کسی که قرار است آن کار را انجام بدهد، چطور دارد عمل میکند؟
چرا دوباره و دوباره برگشتم؟
بعد از اولین دوره، دوباره در دورههای بعد شرکت کردم و مدتی هم بهعنوان بخشی از تیم برگزاری حضور داشتم.
در همین مسیر با محمد آشنا شدم.
گفتوگوهای ما کمکم پر شد از همین موضوعها: بودن، عمل کردن، تعهد، یکپارچگی، راهبری، آینده و اینکه چرا انسان گاهی چیزی را واقعاً میخواهد، اما خودش تبدیل میشود به بخشی از چیزی که جلوی رسیدن به آن را گرفته.
مدتها قبل به خودم گفته بودم:
یک روز باید خودم این دوره را برگزار کنم.
نه چون فکر میکنم دیگر آن را بلدم.
اتفاقاً یکی از دلایلی که امروز دوست دارم آن را برگزار کنم این است که میخواهم خودم بیشتر در این گفتوگو بمانم، بیشتر تمرین کنم و بیشتر مجبور شوم زندگی خودم را نگاه کنم.
برای من، برگزاری این دوره بیشتر از اینکه «تدریس چیزی به دیگران» باشد، راهی برای ادامه همین تمرین است.
شاید تحول همین باشد
یک تشبیه درباره Transformation همیشه برای من جذاب بوده.
رشد با تحول یکی نیست.
میشود یک کرم ابریشم را قویتر، سریعتر و کارآمدتر کرد، اما در نهایت هنوز همان کرم ابریشم است.
پروانه، نسخه بهتر کرم ابریشم نیست.
چیز دیگری است.
من نمیدانم میتوانم با اطمینان بگویم چنین تحولی در من اتفاق افتاده یا نه.
اما میتوانم چیزی را که تجربه میکنم توصیف کنم.
امروز مسائل کمتر من را میبلعند. بیشتر میتوانم چیزی را رها کنم. بیشتر میتوانم بگویم «نمیدونم واقعاً ماجرا چیه» و بیشتر میتوانم به جای واکنش، سؤال بپرسم.
و کمتر از گذشته فکر میکنم چیزی که من میبینم، الزاماً همان چیزی است که واقعاً وجود دارد.
اگر اسم این تحول است، شاید بخشی از آن در من اتفاق افتاده.
اگر هم نیست، مهم نیست.
من نتیجهاش را در زندگی خودم دوست دارم.
و حالا، یک دعوت
اولین دورهای که قرار است در این مسیر برگزار شود، «چیرگی بر زندگی» است؛ دورهای تجربهمحور که محمد بیات برگزار میکند و من هم داوطلبانه در برگزاری آن همراهی میکنم.
دلیل حضور خودم ساده است: میخواهم بیشتر در این قلمرو گفتوگویی بمانم، بیشتر تمرینش کنم و در عین حال همراهی کنم آدمهای دیگری هم فرصت تجربه کردن آن را داشته باشند.
«چیرگی بر زندگی» قرار نیست مجموعهای از تکنیکهای انگیزشی یا نسخههای آماده برای بهتر زندگی کردن باشد. بخش مهمی از دوره درباره دیدن چیزهایی است که معمولاً در تجربه روزمرهمان از چشممان پنهان میمانند؛ تفسیرها، الگوها و چارچوبهایی که روی رابطه ما با خودمان، دیگران و زندگی اثر میگذارند.
اگر چیزی در زندگیات هست که مدتهاست میخواهی تغییرش بدهی، اگر آیندهای هست که واقعاً میخواهی بسازی، یا اگر بارها برای تغییر چیزی تلاش کردهای و به شکلی دوباره به همان نقطه برگشتهای، شاید این گفتگو ارزش تجربه کردن داشته باشد.
دوره آنلاین است و در ۱۲ جلسه، جمعهها از ساعت ۱۰ تا ۱۲ برگزار میشود و دوره پیش رو از ۱۳ شهریور شروع میشود.
اطلاعات کامل دوره و پیشثبتنام از اینجا:
اگر از طرف من با این دوره آشنا شدهاید، میتوانید هنگام ثبتنام از کد
ahr50
استفاده کنید و ۵۰ درصد تخفیف بگیرید.
من نمیتوانم قول بدهم این دوره برای شما چه تغییری ایجاد خواهد کرد. فکر نمیکنم چنین قولی را اصلاً بتوان درباره یک تجربه انسانی داد.
اما میتوانم بگویم چرا خودم هنوز بعد از این مدت به این گفتگو برمیگردم: چون سؤالهایی در آن پیدا کردم که نگاهم به خودم، آدمها و اتفاقهای زندگی را تغییر دادند.
یکی از آن سؤالها هنوز هم برای من زنده است:
از کجا مطمئنم چیزی که دارم میبینم، تمام حقیقت است؟



